تبليغاتX
محکوم به قاضی بودنیم

محکوم به قاضی بودنیم

با قضاوت کردن در باره هم فرصت دوست داشتن همدیگرو رو از دست دادیم...

تقریبا بعد از یک سال دارم اینجا مطلب مینویسم..

خیلی قشنگه وقتی یه جایی دستنوشته هاتو رها کنی و بعد یه سال دوباره بخونیشون...

خیلی از خاطره هام تجدید شدن...

الان که خودمو با یه سال پیش مقایسه میکنم میبینم که خیلی محافظه کارتر شدم...

یادمه آدم لجبازی بودم...برا رسیدن به هدفم میجنگیدم..

برا رسیدن به کسی که دوستش داشتم حاضر بودم خیلی فداکاری کنم...

حس میکنم پیرتر شدم اما نه به اندازه یک سال...

انگار که از 22سالگی یهو پریدم تو 33سالگی...

خودم اصلا اینو دوست ندارم...

دوست دارم دوباره برای هر چیزی که برام مهمه بجنگم...

کسی چه میدونه..شاید سر زدن دوبارم به نوشته هام شروع این قضیه باشه...

کسی چه میدونه...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 5:1  توسط بابک  | 

دوست دارم از اول شروع کنم...
فارغ از هر موفقیت و شکستی که تجربه کردم...
مطمئنا آدم بازنده ای نیستم...
اما کاملا برنده هم نیستم....
 دوست دارم زندگیمو تو همین وضعی که هستم رها کنم....
و یجای دیگه دوباره شروعش کنم...
یهو بیدار بشم ببینم آدمای دوروبرم عوض شدن...
یه همسر مهربون وزیبا با دو تا بچه نازو شیطون....
یه درآمد مطمئن...کاری که بهش علاقه دارم....
پیشرفتی که هر روز انتظارمو میکشه....
توی شهری زندگی کنم که مردمش برای همدیگه مهم باشن...
به روح و جسم همدیگه احترام بگذارن...
بشه تو خیابونش بلند خندید و کسی از شادی تو تعجب نکنه...
بعد از یک هفته کار مفید یه تعطیلات عالی برای خودمو خانوادم جفت و جور کنم....
اینجوری خودم از خودم راضی میشم...این از هر چیزی برام مهمتره...
خیلی دوست دارم چشامو ببندمو یهو باز کنم ببینم به همه اینا رسیدم....
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 3:28  توسط بابک  | 

چند روز پیش صبح که از خواب بیدار شدم ناخودآگاه بغض گلومو گرفته بود
دلیلشو نمیدونستم...با خودم فکر کردم و گفتم آخه چه مرگته پسر؟
از چی دلت پره؟از این که همیشه دلت خونه ؟
از اینکه همیشه باید انتخاب کنی؟
از این که نمیتونی به کسی بگی؟
از این که جدی نمیگیرنت؟
از این که همیشه تو شک و تردیدی؟
از این که تا اومدی ببینی جوونی چیه و یهو پیر شدی؟
یهو یاد حرفای استاد طراحی اجزام افتادم...
می گفت که تمام این دنیا بر اساس منافع شکل گرفته...
میگفت پدر و مادر شما  بخاطر دوست داشتنتون به وجود نیاوردنتون...
اگه نگیم که فقط بخاطر شهوت بوده حداقل میشه گفت که به خاطر خودشون بوده ...
که یا پایه زندگیشون محکمتر بشه یا احساس خوشبختی  بیشتری کنن...
در هر دو صورت شمارو به خاطر خود خواهیاشون بوجود آوردن...
فکر میکنید چرا شمارو دوست دارن؟
چرا بوجودتون آوردن؟چرا بهتون محبت میکنن؟
فقط بخاطر ارضا ی امیال خودشون...
چون به محبت کردن احتیاج دارن...
میگفت این صحبتا رو برای این میکنم که بدونید تو این دنیا هیچکس دلش برای شما نمی سوزه...
پس حداقل خودتون هوای خودتونو داشته باشید...
همه اول به خودشون وبعدشم اگه به شما فکر کنن به خاطر خودشونه....
سه ترم پیش باهاش کلاس داشتم (نمیدونم چرا بعد این همه وقت یهو به یادش افتادم)
اما اولین بار که این حرفارو زد تو دلم بهش میخندیدم......
 اون موقع می گفتم  پیر شده  داره مزخرف میگه...(آخه نزدیک هفتاد سالش بود)
داره بهمون توهین میکنه....
حرفاشو جدی نگرفتم اما نمیدونم چرا اون روز  صبح حرفاشو با تمامو وجودم تایید کردم...
 واقعا احساس تنهایی کردم...
به همه کسانی که دوستم دارن یا یه زمانی دوستم داشتن فکر کردم...
دیدم استادم راست می گفت...
اگه من یا اونا به هم مهربونی میکردیم یا همدیگرو دوست داشتیم فقط به خاطر خود خواهی خودمون بود...
چون ما به محبت کردنو محبت دیدن احتیاج داشتیم...
و داریم...
راستی من باید تو این چند وقت دو تا تصمیم مهم میگرفتم...
یکیشو گرفتم
اما اون یکی هنوز مونده...
برام دعا کنید تا تصمسم درستی بگیرم...
ممنون...
+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 21:33  توسط بابک  | 

بالاخره نتیجه کنکورم اومد...
اون چیزی که انتظارشو داشتم نشد اما ای...
بدک نشد...
احتمالا همین دانشگاهی که هستمو بزنم....
ا لبته اگه کارای مقالم درست بشه و بتونم چاپش کنم میرم خارج ادامه تحصیل ...
با این که دیگه دوست ندارم اینجا بمونم...اما انگار اشک و لبخندام با عشق وسنگک گره خورده...
از  گوشه به گوشش خاطرات خوب وبد زیادی دارم....
 اونجا که بودم عشق رو تجربه کردم...
همینطور نفرت و جدایی رو...
نا سلامتی چهار سال هم توش درس خوندم هم زندگی کردم...
هم طلوع آفتاب رو توش دیدم هم غروبشو....
آلمانیا یه ضرب المثل دارن که میگه
اگه تونستی طلوع و غروب رو از یه جا   ببینی دیگه اونجا فراموشش نمیکنی

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 16:8  توسط بابک  | 

ببین چی شد؟؟

خدایا این توانایی رو در من بوجود بیار تا تغییر بدم هر چیزی رو که میشه تغییر بدم
و صبری رو به من هدیه کن تا بپذیرم اون چیزی رو که قابل تغییر نیست....
دیگه تموم شد....خیلی وقت بود که منتظر اون لحظه بودم....البته خیلی دلم میخواست که اتفاق نیفته اما افتاد....
اما انگار نه اون دیگه کسی بود که من براش میمردم و نه من کسی که اون دوستش داشت...بعد از یک سال دیگه مطمئن شدم
اکه این مساله ز اون چیزایی نیست که من قدرت تغییرشو داشته باشم..
باز هم مثل همیشه وقتی زنگ زدم با صدای سردش مواجه شدم...با خودم قرار گذاشته بودم که تمومش کنم....
شاکی بودم از اینکه اس ام اسمو جواب نداده...اما این شکایت بر میگشت به تموم بی مهری هایی که ازش دیده بودم...
به روح عزیز ترینم قسم خوردم که تمومش کنم...
و تموم شد...البته نه به همین سادگی!!!!
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 20:18  توسط بابک  | 

پرده دوم:
پسر(در حالی که قلبش خیلی تند میزنه وداره شماره میگیره):خدایا کمکم کن.یه جوری دلشو نرم کن.خدایا خودت میدونی چقدر دوستش دارم.
(صدای بوق آزاد....)
دختر:الو؟(صدای شلوغی خیابون میاد)
پسر:سلام .خوبی؟
دختر:سلام .مرسی خوبم .تو خوبی؟
پسر:ممنون
دلم خیلی می خوادت
دختر(با یه خنده کوچک):چی؟
پسر:نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود....از دستم عصبانی که نیستی؟
دختر:نه برای چی؟
پسر:برای اینکه گفته بودی دیگه بهت زنگ نزنم...
دختر:نه اشکالی نداره...(صدای خیابون و بوق ماشینا کر کنندست)
پسر:ببین عزیزم صدای خیلی زیاده..رسیدی خونه باهات تماس میگیرم
دختر:باشه.من تا 45دقیقه دیگه میرسم خونه
پسر:باشه...پس من بهت زنگ میزنم..خداحافظ
دختر:خدافظ
پسر داشت بال در میاورد..عشقش یکم تحویلش گرفته بود.....
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 20:17  توسط بابک  | 

توی افسانه های یونان اگر معشوغی میمرد
خدای مرگ تنها به یک نفر اجازه میداد که او رو ملاقات کنه یا راضی کنه که برگرده..

از دنیای مردگان..

فقط عاشقش..
اما اگه نتونست...
خودشم باید اونجا بمونه....
تا اونجایی که من میدونم تا الان هیچکس بر نگشته...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:46  توسط بابک  | 

پرده اول:

مرد وارد اتاق میشهو اسلحشو روی میز توالت میذاره

خانم جوونی با لبخند بهش زل زده

مرد:عزیزم مواظب باش به اون اسلحه دست نزنی .پره

خانم جوان:خودت میخوای زنتو بکشی؟

مرد:نه.خیلی خطرناکه..باید بسپرمش به یکی دیگه...

خانم جوان:خوب بسپرش به من

مرد (با خنده بلند):آخه کدوم آدم عاقلی یه زنو واسه آدم کشتن اجیر میکنه؟

خانم جوان(در حالی که دستش روی ماشست):زن تو

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:12  توسط بابک  | 

... مي دوني چيه؟

... مي دوني چه حسي داره که هر

روز صبح نا اميد از خواب بيدار بشي..

... و احساس کني که عشق

زندگيت داره با يه مرد ديگه است

... ولي در عين حال

اميدواري که اون خوشبخت بشه

... حتي اگه با تو نباشه

تو بالا خونت رو کاملا اجاره دادي

مي دوني چيه؟ آره -

خيلي خوبه

قواعد اصلي: -

... هيچ زني از خواب بيدار نميشه بگه..

... خدايا..

من امروز خودم رو گير نميندازم..

... ولي ممکنه بگه:

... "الان واقعا موقع بديه براي من"..

... يا اينکه:

... "من فقط يه کم زمان مي خوام"..

... يا اوني که من خودم خوشم مياد:

" ... "من الان واقعا سرم به کارمه

... باورت ميشه؟

... خودشم هم باور نداره... مي دوني چرا؟

... براي اينکه داره

بهت دروغ ميگه... براي همينه

... منظورم رو مي فهمي؟ دروغ گفتن

... الان زمان بدي براي اون نيست

... اون زمان لازم نداره..

... ممکنه سرش مشغول کارش باشه..

... ولي کلا منظورش اينه:

... فعلا از من دور شو..

" ... يا احتمالا: "بيشتر تلاش کن , احمق

... ولي کدومشه

الآن نزدیک به یک ساله که با همون حسی که گفتم از خواب بیدار میشم!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:39  توسط بابک  | 

سلام...
دوباره سلام...خیلی وقته که توی این وبلاگم چیزی ننوشتم...
اما امروز که داشتم کامپیوترم رو خونه تکونی میکردم یهو یه فایل عکس دیدم که برد منو به 2-3 سال قبل...
با خودم قرار گذاشته بودم که هر طور شده پول در بیارم...خوشی زده بود زیر دلم...
نمیخواستم از بابام پول بگیرم...(اما حالا که به گذشته نگاه میکنم میبینم که دودره باز خوبی بودم چون هم از بابام میگرفتم هم خودم یه چیزایی در میاوردم)
خب چی بلد بودم؟....نشستمو فکرکردم هیچی بهتر از کلاس خصوصی نیست...
فیزیک رو خوب بلد بودم...با بچه ها صحبت کردمو یه تیم راه انداختم....
حالا که فکرشو میکنم میبینم چه انرژی داشتم...
اولش یه اگهی دادم تو روزنامه اما هیچکی زنگ نزد....
یه روز که همینجوری دلم واسه وسایل طراحیم تنگ شده بود به فکرم رسید یه طرح واسه کلاسم بزنم...
حالا این همون طرحه...البته این شیت فقط لوگوشه ....
چون انتزاعیه برای خودم با ارزشه...
یاداوری کنم که من طراح یا گرافیست نیستم ...
بعضی وقتا چند تا خط لرزون روی کاغذ میارم...
از یه دانشجوی مکانیک (!do not panic!) بیش از این انتظار نمیره(راستی .اول سیو کنید بعد ببینیدش چونکه یکم سایزش بزرگه!!)نظر؟؟؟؟؟
حالا که بهش نگاه میکنم برام یه جورایی الهام بخشه...
hope you enjoy it!!
راستی شرمنده که شماره ها رو خط زدم...(سو تفاهم نشه !!!!)
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 2:16  توسط بابک  |