خدایا این توانایی رو در من بوجود بیار تا تغییر بدم هر چیزی رو که میشه تغییر بدم
و صبری رو به من هدیه کن تا بپذیرم اون چیزی رو که قابل تغییر نیست....
دیگه تموم شد....خیلی وقت بود که منتظر اون لحظه بودم....البته خیلی دلم میخواست که اتفاق نیفته اما افتاد....
اما انگار نه اون دیگه کسی بود که من براش میمردم و نه من کسی که اون دوستش داشت...بعد از یک سال دیگه مطمئن شدم
اکه این مساله ز اون چیزایی نیست که من قدرت تغییرشو داشته باشم..
باز هم مثل همیشه وقتی زنگ زدم با صدای سردش مواجه شدم...با خودم قرار گذاشته بودم که تمومش کنم....
شاکی بودم از اینکه اس ام اسمو جواب نداده...اما این شکایت بر میگشت به تموم بی مهری هایی که ازش دیده بودم...
به روح عزیز ترینم قسم خوردم که تمومش کنم...
و تموم شد...البته نه به همین سادگی!!!!
+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 20:18  توسط بابک
|
پرده دوم:
پسر(در حالی که قلبش خیلی تند میزنه وداره شماره میگیره):خدایا کمکم کن.یه جوری دلشو نرم کن.خدایا خودت میدونی چقدر دوستش دارم.
(صدای بوق آزاد....)
دختر:الو؟(صدای شلوغی خیابون میاد)
پسر:سلام .خوبی؟
دختر:سلام .مرسی خوبم .تو خوبی؟
پسر:ممنون
دلم خیلی می خوادت
دختر(با یه خنده کوچک):چی؟
پسر:نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود....از دستم عصبانی که نیستی؟
دختر:نه برای چی؟
پسر:برای اینکه گفته بودی دیگه بهت زنگ نزنم...
دختر:نه اشکالی نداره...(صدای خیابون و بوق ماشینا کر کنندست)
پسر:ببین عزیزم صدای خیلی زیاده..رسیدی خونه باهات تماس میگیرم
دختر:باشه.من تا 45دقیقه دیگه میرسم خونه
پسر:باشه...پس من بهت زنگ میزنم..خداحافظ
دختر:خدافظ
پسر داشت بال در میاورد..عشقش یکم تحویلش گرفته بود.....
+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 20:17  توسط بابک
|
توی افسانه های یونان اگر معشوغی میمرد
خدای مرگ تنها به یک نفر اجازه میداد که او رو ملاقات کنه یا راضی کنه که برگرده..
از دنیای مردگان..
فقط عاشقش..
اما اگه نتونست...
خودشم باید اونجا بمونه....
تا اونجایی که من میدونم تا الان هیچکس بر نگشته...
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:46  توسط بابک
|
پرده اول:
مرد وارد اتاق میشهو اسلحشو روی میز توالت میذاره
خانم جوونی با لبخند بهش زل زده
مرد:عزیزم مواظب باش به اون اسلحه دست نزنی .پره
خانم جوان:خودت میخوای زنتو بکشی؟
مرد:نه.خیلی خطرناکه..باید بسپرمش به یکی دیگه...
خانم جوان:خوب بسپرش به من
مرد (با خنده بلند):آخه کدوم آدم عاقلی یه زنو واسه آدم کشتن اجیر میکنه؟
خانم جوان(در حالی که دستش روی ماشست):زن تو
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:12  توسط بابک
|
... مي دوني چيه؟
... مي دوني چه حسي داره که هر
روز صبح نا اميد از خواب بيدار بشي..
... و احساس کني که عشق
زندگيت داره با يه مرد ديگه است
... ولي در عين حال
اميدواري که اون خوشبخت بشه
... حتي اگه با تو نباشه
تو بالا خونت رو کاملا اجاره دادي
مي دوني چيه؟ آره -
خيلي خوبه
قواعد اصلي: -
... هيچ زني از خواب بيدار نميشه بگه..
... خدايا..
من امروز خودم رو گير نميندازم..
... ولي ممکنه بگه:
... "الان واقعا موقع بديه براي من"..
... يا اينکه:
... "من فقط يه کم زمان مي خوام"..
... يا اوني که من خودم خوشم مياد:
" ... "من الان واقعا سرم به کارمه
... باورت ميشه؟
... خودشم هم باور نداره... مي دوني چرا؟
... براي اينکه داره
بهت دروغ ميگه... براي همينه
... منظورم رو مي فهمي؟ دروغ گفتن
... الان زمان بدي براي اون نيست
... اون زمان لازم نداره..
... ممکنه سرش مشغول کارش باشه..
... ولي کلا منظورش اينه:
... فعلا از من دور شو..
" ... يا احتمالا: "بيشتر تلاش کن , احمق
... ولي کدومشه
الآن نزدیک به یک ساله که با همون حسی که گفتم از خواب بیدار میشم!
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:39  توسط بابک
|