تبليغاتX
محکوم به قاضی بودنیم

محکوم به قاضی بودنیم

با قضاوت کردن در باره هم فرصت دوست داشتن همدیگرو رو از دست دادیم...

دوست دارم از اول شروع کنم...
فارغ از هر موفقیت و شکستی که تجربه کردم...
مطمئنا آدم بازنده ای نیستم...
اما کاملا برنده هم نیستم....
 دوست دارم زندگیمو تو همین وضعی که هستم رها کنم....
و یجای دیگه دوباره شروعش کنم...
یهو بیدار بشم ببینم آدمای دوروبرم عوض شدن...
یه همسر مهربون وزیبا با دو تا بچه نازو شیطون....
یه درآمد مطمئن...کاری که بهش علاقه دارم....
پیشرفتی که هر روز انتظارمو میکشه....
توی شهری زندگی کنم که مردمش برای همدیگه مهم باشن...
به روح و جسم همدیگه احترام بگذارن...
بشه تو خیابونش بلند خندید و کسی از شادی تو تعجب نکنه...
بعد از یک هفته کار مفید یه تعطیلات عالی برای خودمو خانوادم جفت و جور کنم....
اینجوری خودم از خودم راضی میشم...این از هر چیزی برام مهمتره...
خیلی دوست دارم چشامو ببندمو یهو باز کنم ببینم به همه اینا رسیدم....
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 3:28  توسط بابک  | 

چند روز پیش صبح که از خواب بیدار شدم ناخودآگاه بغض گلومو گرفته بود
دلیلشو نمیدونستم...با خودم فکر کردم و گفتم آخه چه مرگته پسر؟
از چی دلت پره؟از این که همیشه دلت خونه ؟
از اینکه همیشه باید انتخاب کنی؟
از این که نمیتونی به کسی بگی؟
از این که جدی نمیگیرنت؟
از این که همیشه تو شک و تردیدی؟
از این که تا اومدی ببینی جوونی چیه و یهو پیر شدی؟
یهو یاد حرفای استاد طراحی اجزام افتادم...
می گفت که تمام این دنیا بر اساس منافع شکل گرفته...
میگفت پدر و مادر شما  بخاطر دوست داشتنتون به وجود نیاوردنتون...
اگه نگیم که فقط بخاطر شهوت بوده حداقل میشه گفت که به خاطر خودشون بوده ...
که یا پایه زندگیشون محکمتر بشه یا احساس خوشبختی  بیشتری کنن...
در هر دو صورت شمارو به خاطر خود خواهیاشون بوجود آوردن...
فکر میکنید چرا شمارو دوست دارن؟
چرا بوجودتون آوردن؟چرا بهتون محبت میکنن؟
فقط بخاطر ارضا ی امیال خودشون...
چون به محبت کردن احتیاج دارن...
میگفت این صحبتا رو برای این میکنم که بدونید تو این دنیا هیچکس دلش برای شما نمی سوزه...
پس حداقل خودتون هوای خودتونو داشته باشید...
همه اول به خودشون وبعدشم اگه به شما فکر کنن به خاطر خودشونه....
سه ترم پیش باهاش کلاس داشتم (نمیدونم چرا بعد این همه وقت یهو به یادش افتادم)
اما اولین بار که این حرفارو زد تو دلم بهش میخندیدم......
 اون موقع می گفتم  پیر شده  داره مزخرف میگه...(آخه نزدیک هفتاد سالش بود)
داره بهمون توهین میکنه....
حرفاشو جدی نگرفتم اما نمیدونم چرا اون روز  صبح حرفاشو با تمامو وجودم تایید کردم...
 واقعا احساس تنهایی کردم...
به همه کسانی که دوستم دارن یا یه زمانی دوستم داشتن فکر کردم...
دیدم استادم راست می گفت...
اگه من یا اونا به هم مهربونی میکردیم یا همدیگرو دوست داشتیم فقط به خاطر خود خواهی خودمون بود...
چون ما به محبت کردنو محبت دیدن احتیاج داشتیم...
و داریم...
راستی من باید تو این چند وقت دو تا تصمیم مهم میگرفتم...
یکیشو گرفتم
اما اون یکی هنوز مونده...
برام دعا کنید تا تصمسم درستی بگیرم...
ممنون...
+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 21:33  توسط بابک  | 

بالاخره نتیجه کنکورم اومد...
اون چیزی که انتظارشو داشتم نشد اما ای...
بدک نشد...
احتمالا همین دانشگاهی که هستمو بزنم....
ا لبته اگه کارای مقالم درست بشه و بتونم چاپش کنم میرم خارج ادامه تحصیل ...
با این که دیگه دوست ندارم اینجا بمونم...اما انگار اشک و لبخندام با عشق وسنگک گره خورده...
از  گوشه به گوشش خاطرات خوب وبد زیادی دارم....
 اونجا که بودم عشق رو تجربه کردم...
همینطور نفرت و جدایی رو...
نا سلامتی چهار سال هم توش درس خوندم هم زندگی کردم...
هم طلوع آفتاب رو توش دیدم هم غروبشو....
آلمانیا یه ضرب المثل دارن که میگه
اگه تونستی طلوع و غروب رو از یه جا   ببینی دیگه اونجا فراموشش نمیکنی

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 16:8  توسط بابک  |