تبليغاتX
محکوم به قاضی بودنیم -

محکوم به قاضی بودنیم

با قضاوت کردن در باره هم فرصت دوست داشتن همدیگرو رو از دست دادیم...

پرده دوم:
پسر(در حالی که قلبش خیلی تند میزنه وداره شماره میگیره):خدایا کمکم کن.یه جوری دلشو نرم کن.خدایا خودت میدونی چقدر دوستش دارم.
(صدای بوق آزاد....)
دختر:الو؟(صدای شلوغی خیابون میاد)
پسر:سلام .خوبی؟
دختر:سلام .مرسی خوبم .تو خوبی؟
پسر:ممنون
دلم خیلی می خوادت
دختر(با یه خنده کوچک):چی؟
پسر:نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود....از دستم عصبانی که نیستی؟
دختر:نه برای چی؟
پسر:برای اینکه گفته بودی دیگه بهت زنگ نزنم...
دختر:نه اشکالی نداره...(صدای خیابون و بوق ماشینا کر کنندست)
پسر:ببین عزیزم صدای خیلی زیاده..رسیدی خونه باهات تماس میگیرم
دختر:باشه.من تا 45دقیقه دیگه میرسم خونه
پسر:باشه...پس من بهت زنگ میزنم..خداحافظ
دختر:خدافظ
پسر داشت بال در میاورد..عشقش یکم تحویلش گرفته بود.....
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 20:17  توسط بابک  |