ببین چی شد؟؟
خدایا این توانایی رو در من بوجود بیار تا تغییر بدم هر چیزی رو که میشه تغییر بدم
و صبری رو به من هدیه کن تا بپذیرم اون چیزی رو که قابل تغییر نیست....
دیگه تموم شد....خیلی وقت بود که منتظر اون لحظه بودم....البته خیلی دلم میخواست که اتفاق نیفته اما افتاد....
اما انگار نه اون دیگه کسی بود که من براش میمردم و نه من کسی که اون دوستش داشت...بعد از یک سال دیگه مطمئن شدم
اکه این مساله ز اون چیزایی نیست که من قدرت تغییرشو داشته باشم..
باز هم مثل همیشه وقتی زنگ زدم با صدای سردش مواجه شدم...با خودم قرار گذاشته بودم که تمومش کنم....
شاکی بودم از اینکه اس ام اسمو جواب نداده...اما این شکایت بر میگشت به تموم بی مهری هایی که ازش دیده بودم...
به روح عزیز ترینم قسم خوردم که تمومش کنم...
و تموم شد...البته نه به همین سادگی!!!!
و صبری رو به من هدیه کن تا بپذیرم اون چیزی رو که قابل تغییر نیست....
دیگه تموم شد....خیلی وقت بود که منتظر اون لحظه بودم....البته خیلی دلم میخواست که اتفاق نیفته اما افتاد....
اما انگار نه اون دیگه کسی بود که من براش میمردم و نه من کسی که اون دوستش داشت...بعد از یک سال دیگه مطمئن شدم
اکه این مساله ز اون چیزایی نیست که من قدرت تغییرشو داشته باشم..
باز هم مثل همیشه وقتی زنگ زدم با صدای سردش مواجه شدم...با خودم قرار گذاشته بودم که تمومش کنم....
شاکی بودم از اینکه اس ام اسمو جواب نداده...اما این شکایت بر میگشت به تموم بی مهری هایی که ازش دیده بودم...
به روح عزیز ترینم قسم خوردم که تمومش کنم...
و تموم شد...البته نه به همین سادگی!!!!
+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 20:18  توسط بابک
|