تبليغاتX
محکوم به قاضی بودنیم -

محکوم به قاضی بودنیم

با قضاوت کردن در باره هم فرصت دوست داشتن همدیگرو رو از دست دادیم...

چند روز پیش صبح که از خواب بیدار شدم ناخودآگاه بغض گلومو گرفته بود
دلیلشو نمیدونستم...با خودم فکر کردم و گفتم آخه چه مرگته پسر؟
از چی دلت پره؟از این که همیشه دلت خونه ؟
از اینکه همیشه باید انتخاب کنی؟
از این که نمیتونی به کسی بگی؟
از این که جدی نمیگیرنت؟
از این که همیشه تو شک و تردیدی؟
از این که تا اومدی ببینی جوونی چیه و یهو پیر شدی؟
یهو یاد حرفای استاد طراحی اجزام افتادم...
می گفت که تمام این دنیا بر اساس منافع شکل گرفته...
میگفت پدر و مادر شما  بخاطر دوست داشتنتون به وجود نیاوردنتون...
اگه نگیم که فقط بخاطر شهوت بوده حداقل میشه گفت که به خاطر خودشون بوده ...
که یا پایه زندگیشون محکمتر بشه یا احساس خوشبختی  بیشتری کنن...
در هر دو صورت شمارو به خاطر خود خواهیاشون بوجود آوردن...
فکر میکنید چرا شمارو دوست دارن؟
چرا بوجودتون آوردن؟چرا بهتون محبت میکنن؟
فقط بخاطر ارضا ی امیال خودشون...
چون به محبت کردن احتیاج دارن...
میگفت این صحبتا رو برای این میکنم که بدونید تو این دنیا هیچکس دلش برای شما نمی سوزه...
پس حداقل خودتون هوای خودتونو داشته باشید...
همه اول به خودشون وبعدشم اگه به شما فکر کنن به خاطر خودشونه....
سه ترم پیش باهاش کلاس داشتم (نمیدونم چرا بعد این همه وقت یهو به یادش افتادم)
اما اولین بار که این حرفارو زد تو دلم بهش میخندیدم......
 اون موقع می گفتم  پیر شده  داره مزخرف میگه...(آخه نزدیک هفتاد سالش بود)
داره بهمون توهین میکنه....
حرفاشو جدی نگرفتم اما نمیدونم چرا اون روز  صبح حرفاشو با تمامو وجودم تایید کردم...
 واقعا احساس تنهایی کردم...
به همه کسانی که دوستم دارن یا یه زمانی دوستم داشتن فکر کردم...
دیدم استادم راست می گفت...
اگه من یا اونا به هم مهربونی میکردیم یا همدیگرو دوست داشتیم فقط به خاطر خود خواهی خودمون بود...
چون ما به محبت کردنو محبت دیدن احتیاج داشتیم...
و داریم...
راستی من باید تو این چند وقت دو تا تصمیم مهم میگرفتم...
یکیشو گرفتم
اما اون یکی هنوز مونده...
برام دعا کنید تا تصمسم درستی بگیرم...
ممنون...
+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 21:33  توسط بابک  |