پشت سرتو نگاه نکن...
گاهی احساس می کنی هیچ بازگشتی در کار نیست.
احساس خلبانی رو داری که بالای اقیانوس می فهمه که سوختش کافی نیست ...نه می تونه بر گرده و نه می تونه برسه به مقصدش....
تو همین حالت حدود پنج دقیقه می گذره و عقربه سوخت نقطه بحرانی رو نشون میده...یه حساب و کتاب ساده بهش میگه که اگه برگرده حتما سقوط می کنه...
اینجا "نقطه بی بازگشته"...نقطه شومی که نفس ما رو تسخیر میکنه...آدرنالین خونت بیشتر ترشح میشه...وقتی به نقطه بدون بازگشت قدم میگذاری...زندگی و هر چی که توش هست رنگ دیگه ای به خودش می گیره...باعث می شه که تمام تمرکزت رو روی مشکلت جلب کنی...و تصمیم هایی بگیری که هیچ وقت توی حالت عادی فکر انجامشون حتی به ذهنتون خطور نمی کرد.... ( برگرفته و اقتباس از نوشته های بزرگمهر حسین پور.و آنتونی رابینز.و صد البته خودم)
نقطه بی بازگشت ادم رو به یاد خود کشی میندازه...وقتی رگ دستتو زدی و داره خون ازش فواره میزنه به بیرون...یا وقتی شیشه پر از قرص رو توی معدت خالی می کنی...
اما یه حس قوی...یه حسی که فقط ادمیزاد می تونه درکش کنه بهش میگه که نقطه بدون بازگشت کجاست...خوب خیلیها به حرف این آ÷یر خطر گوش میدنو اور÷انس یا اطرافیانشون رو از موضوع با خبر می کنن...ولی بعضی های دیگه اهمیتی نمیدنو به قطره های خونی که ازشون میریزه با حسرت نگاه میکنن...تا اینکه...
اما نه صبر کن...قرار گرفتن توی همچین موقعیتی همیشه هم بد نیست...شاید قرار گرفتن توی همچین موقعیتی به دردناک بودنش بیارزه...
توی خیلی از جنگها فرماندهها یه تعدادی رو با تیربار و مسلسل پشت خطوط خودی نگه می داشتن تا به سربازایی که از جبهه فرار میکنن شلیک کنن...در این شرایط اون سرباز بیچاره فقط به جلو رفتن فکر میکنه و حتی هیچوقت به پشت سرش نگاه هم نمی کنه...
این احساس چه وقت برای ادم پیش میاد؟
وقتی که هیچ چیز برای از دست دادن نداری...یا اینکه خودت چیزایی رو که برای از دست دادن داری رو نادیده میگیری...یه دفعه میزنی زیر همه چیز...
خیلی از جنگها بوسیله این احساس سرنوشتشون تغییر پیدا کرد...خیلی از ادمها چون چیزی رو برای از دست دادن نداشتن جسارت باور نکردنی رو پیدا کردن وبه هر جایی که آرزوشون بود رسیدن...خیلی ها از حضیض ذلت به خاطر درست تشخیص دادن این احساس به قله خوشبختی رسیدن(خودم می دونم یه کم شاعرانه شد ولی چیکار کنم یهو یاد کتاب فارسی دبیرستان افتادم)
اما ما چه تقصیری داریم که بهمون درست استفاده کردن از این احساس رو یاد ندادن؟
کدوم از ما ها پدر یا مادرش یه ریسک واقعی رو توی زندگیشون انجام دادن...چرا انقدر تعداد استعفا دادنها توی مملکت ما کمه؟...چرا اطرافیانمون با وجود اینکه از شغلشون
راضی نیستن ولی جرات قرار گرفتن توی نقطه بدون بازگشت رو ندارن؟...
چند نفر از ماها از رشته ای که میخونیم راضی هستیم؟
چند نفر از ماها قدرت گذشتن از هر چیزی رو که به ظاهر سرمایه زندگیمون هست ولیدر حقیقت مانعی برای پیشرفتمون هست رو داریم؟
چند نفر از ماها قدرت ایستادن در برابر اعتقادات تاریخ مصرف گذشته و پلاسیده استادای متحجر دانشگاهامون رو داریم؟
چند نفر از ما حاضر به خاطر دوست داشتن کسی یا چیزی یا شغلی که واقعا عاشقش هست از تمام چیزایی رو که تا حالا به دست آورده بگذره؟
جواب این سوالات خیلی واضهه...میذارمش به عهده خودتون...
در یه نگاه کلی تر شاید بشه جسارت هر ملت رو با میزان عبوراون ملت از نقطه های بی بازگشت محک زد...
ولی...ولی مگه خود زندگی یه نقطه بی بازگشت نیست؟...مگر نه اینکه هر لحظه ای که می گذره برای همیشه گذشته؟
چرا ما از مواجه شدن با نقطه های بی بازگشت می ترسیم؟
نکنه فراموش کردیم که فتح قله ای بزرگ فقط و فقط با عبور از نقاط بی بازگشت میسر میشه؟
دیدن این همه ادم مودب که هیچ وقت چیزی نمی گن که به کسی بر بخوره یاهیچ حرفی رو هیچوقت قبل ار پنج بار تکرار درونی به زبون نمیارنو زندیگشون رو توی رفت و امدی همیشگی بین خونه و دانشگاه یا محل کاربدون اینکه از این تکرار فرساینده لذتی ببرن حالم رو بهم میزنه...
یا کسا نی که به خاطر محافظه کاریشون از کسی که دوستشون داره می گذرن...انگار نه انگار که اون ادم وجود خارجی داره...
من نمی تونم کسی رو نصیحت کنم چون خودم تازه دارم سعی می کنم که به نقطه بدون بازگشت نزدیک بشم...ولی یه راه خیلی خیلی باستانی رو براش پیدا کردم
راهی که از اول خلقت ادم اونو توی نقطه بدون بازگشت قرار داد...
سعی کنید پنج...ده...یا بیست سال دیگرو تصور کنید که با همین حالت محافظه کار و ترسو توی زندگی جلو رفتید...مطمئن هستم که شما هم مثل من با تصورش احساس ناراحتی شدیدی میکنید...حالا یه جورایی اهمیت تغییر کردن و رسیدن به نقطه بازگشت رو حس می کنید...حالا پنج ...ده...و بیست سال دیگه رو تصور کنید که اون موقعی هست که از نقطه بدون بازگشت عبور کردید...مطمئنم که ظرورت تغییر رو با تمام وجود حس می کنید...
عین داستان چارلز دیکنس...فکر کنم کارتون اسکروچ رو همه دیدیم...اون پیرمرد تنها و طماع که خیرش به هیچ کس نمی رسید...اما شب کریسمس توی خواب سه تا روح رو دید که اینده وحشتناکشو بهش نشون دادن...فردای اون روز که بیدار شد دیگه اون اسکروچ روز قبل نبود...اون ضرورت گذشتن از نقطه بازگشت رو حس کرده بود...
احساس خلبانی رو داری که بالای اقیانوس می فهمه که سوختش کافی نیست ...نه می تونه بر گرده و نه می تونه برسه به مقصدش....
تو همین حالت حدود پنج دقیقه می گذره و عقربه سوخت نقطه بحرانی رو نشون میده...یه حساب و کتاب ساده بهش میگه که اگه برگرده حتما سقوط می کنه...
اینجا "نقطه بی بازگشته"...نقطه شومی که نفس ما رو تسخیر میکنه...آدرنالین خونت بیشتر ترشح میشه...وقتی به نقطه بدون بازگشت قدم میگذاری...زندگی و هر چی که توش هست رنگ دیگه ای به خودش می گیره...باعث می شه که تمام تمرکزت رو روی مشکلت جلب کنی...و تصمیم هایی بگیری که هیچ وقت توی حالت عادی فکر انجامشون حتی به ذهنتون خطور نمی کرد.... ( برگرفته و اقتباس از نوشته های بزرگمهر حسین پور.و آنتونی رابینز.و صد البته خودم)
نقطه بی بازگشت ادم رو به یاد خود کشی میندازه...وقتی رگ دستتو زدی و داره خون ازش فواره میزنه به بیرون...یا وقتی شیشه پر از قرص رو توی معدت خالی می کنی...
اما یه حس قوی...یه حسی که فقط ادمیزاد می تونه درکش کنه بهش میگه که نقطه بدون بازگشت کجاست...خوب خیلیها به حرف این آ÷یر خطر گوش میدنو اور÷انس یا اطرافیانشون رو از موضوع با خبر می کنن...ولی بعضی های دیگه اهمیتی نمیدنو به قطره های خونی که ازشون میریزه با حسرت نگاه میکنن...تا اینکه...
اما نه صبر کن...قرار گرفتن توی همچین موقعیتی همیشه هم بد نیست...شاید قرار گرفتن توی همچین موقعیتی به دردناک بودنش بیارزه...
توی خیلی از جنگها فرماندهها یه تعدادی رو با تیربار و مسلسل پشت خطوط خودی نگه می داشتن تا به سربازایی که از جبهه فرار میکنن شلیک کنن...در این شرایط اون سرباز بیچاره فقط به جلو رفتن فکر میکنه و حتی هیچوقت به پشت سرش نگاه هم نمی کنه...
این احساس چه وقت برای ادم پیش میاد؟
وقتی که هیچ چیز برای از دست دادن نداری...یا اینکه خودت چیزایی رو که برای از دست دادن داری رو نادیده میگیری...یه دفعه میزنی زیر همه چیز...
خیلی از جنگها بوسیله این احساس سرنوشتشون تغییر پیدا کرد...خیلی از ادمها چون چیزی رو برای از دست دادن نداشتن جسارت باور نکردنی رو پیدا کردن وبه هر جایی که آرزوشون بود رسیدن...خیلی ها از حضیض ذلت به خاطر درست تشخیص دادن این احساس به قله خوشبختی رسیدن(خودم می دونم یه کم شاعرانه شد ولی چیکار کنم یهو یاد کتاب فارسی دبیرستان افتادم)
اما ما چه تقصیری داریم که بهمون درست استفاده کردن از این احساس رو یاد ندادن؟
کدوم از ما ها پدر یا مادرش یه ریسک واقعی رو توی زندگیشون انجام دادن...چرا انقدر تعداد استعفا دادنها توی مملکت ما کمه؟...چرا اطرافیانمون با وجود اینکه از شغلشون
راضی نیستن ولی جرات قرار گرفتن توی نقطه بدون بازگشت رو ندارن؟...
چند نفر از ماها از رشته ای که میخونیم راضی هستیم؟
چند نفر از ماها قدرت گذشتن از هر چیزی رو که به ظاهر سرمایه زندگیمون هست ولیدر حقیقت مانعی برای پیشرفتمون هست رو داریم؟
چند نفر از ماها قدرت ایستادن در برابر اعتقادات تاریخ مصرف گذشته و پلاسیده استادای متحجر دانشگاهامون رو داریم؟
چند نفر از ما حاضر به خاطر دوست داشتن کسی یا چیزی یا شغلی که واقعا عاشقش هست از تمام چیزایی رو که تا حالا به دست آورده بگذره؟
جواب این سوالات خیلی واضهه...میذارمش به عهده خودتون...
در یه نگاه کلی تر شاید بشه جسارت هر ملت رو با میزان عبوراون ملت از نقطه های بی بازگشت محک زد...
ولی...ولی مگه خود زندگی یه نقطه بی بازگشت نیست؟...مگر نه اینکه هر لحظه ای که می گذره برای همیشه گذشته؟
چرا ما از مواجه شدن با نقطه های بی بازگشت می ترسیم؟
نکنه فراموش کردیم که فتح قله ای بزرگ فقط و فقط با عبور از نقاط بی بازگشت میسر میشه؟
دیدن این همه ادم مودب که هیچ وقت چیزی نمی گن که به کسی بر بخوره یاهیچ حرفی رو هیچوقت قبل ار پنج بار تکرار درونی به زبون نمیارنو زندیگشون رو توی رفت و امدی همیشگی بین خونه و دانشگاه یا محل کاربدون اینکه از این تکرار فرساینده لذتی ببرن حالم رو بهم میزنه...
یا کسا نی که به خاطر محافظه کاریشون از کسی که دوستشون داره می گذرن...انگار نه انگار که اون ادم وجود خارجی داره...
من نمی تونم کسی رو نصیحت کنم چون خودم تازه دارم سعی می کنم که به نقطه بدون بازگشت نزدیک بشم...ولی یه راه خیلی خیلی باستانی رو براش پیدا کردم
راهی که از اول خلقت ادم اونو توی نقطه بدون بازگشت قرار داد...
سعی کنید پنج...ده...یا بیست سال دیگرو تصور کنید که با همین حالت محافظه کار و ترسو توی زندگی جلو رفتید...مطمئن هستم که شما هم مثل من با تصورش احساس ناراحتی شدیدی میکنید...حالا یه جورایی اهمیت تغییر کردن و رسیدن به نقطه بازگشت رو حس می کنید...حالا پنج ...ده...و بیست سال دیگه رو تصور کنید که اون موقعی هست که از نقطه بدون بازگشت عبور کردید...مطمئنم که ظرورت تغییر رو با تمام وجود حس می کنید...
عین داستان چارلز دیکنس...فکر کنم کارتون اسکروچ رو همه دیدیم...اون پیرمرد تنها و طماع که خیرش به هیچ کس نمی رسید...اما شب کریسمس توی خواب سه تا روح رو دید که اینده وحشتناکشو بهش نشون دادن...فردای اون روز که بیدار شد دیگه اون اسکروچ روز قبل نبود...اون ضرورت گذشتن از نقطه بازگشت رو حس کرده بود...

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 17:14  توسط بابک
|
